خواسته ها
لبهایت را نیازم است
چشمانت نیز
دستانت همان
لبانت را خواهم
تا لبهایم را آغوشی باشد
طعم شیرینی را بینند
و رویاهایم را سازند
دستانت را خواهم
تا نوازشگر صورتم باشند
و شانه ی موهایم
چشمانت را برای آرامش می خواهم
ترسهایم را گیرند
بودنت را خواهم
و آن کافیست برای همه خواستهایم

لبانم را نیازت است
چشمانم نیز
دستانم همان
لبانم را خواهی
تا منظرگاهت باشند
با چشمانت صدایشان را شنوی
دستانم را خواهی
تا قصری از محبت بر برت سازند
چشمانم را برای آرامشم می خواهی
ترسهایم را گیری
بودنم را می خواهی
و آن کافیست برای تمام خواستهایت

دیوانه
و این خواهش ها که دارد دل من
از تو
و سپس از خدایش
آن هنگام که دیوانه می خوانیش
با همان شیرین زبانی که بر مَس دهانت می چرخد
همه توست
و دیگر از تو
به سان آن نسیم
بر دریای مواج موهایت می پیچم
و بر گونه ات می خزم
عاقبت
بر لبانت می نشینم
آرام و طولانی
بر قوس کمرت حلقه می شوم
و یا کمان وار قزح می گردم
هفتاد رنگ
همه شاد
از نفست می نوشم
سرانجام مست و مستانه
می گردم بر گردت
می گردم و باز هم می گردم
تا آن نسیم گردم
گردبادی بر گردت
حال دیوانه خوانم
کلامی رواست از برایم
پدرم بعدا گفت :
" شعری از جنس مجنون
همان دیوانه ی مجنون "
دل خندان
آدمیان
جنیان
فرشتگان
پریان
ریز و درشت جانوران
خداوندگان
همه جمع آیید
و نشینید بر پیشم
پردیس را به بوسه
بوسه ای بر شیرین سیبی فروخته ام
و از ته
دلم می خندد
حال
راست و اشتباهم کنید
بر داوری نشینید
لیک
دهانم بوی گل یاس می دهد
و طعم عسل
شیرین است
و از ته
دلم می خندد
دیوان
سیاهی هایم
همه با هم تا آخر جهنم شتابان روید
که این دل است که می خندد
و تو ای دل
مستانه بخند
مستانه حرکت کن و بزن خود را بر در و دیوار عطراگین جسم
مست ز بوی سیب
و شراب بوسه
و بخند
و مست باش و بخند
و بخند
روایت نگاه
و آنگاه که مهربان نگاهت بر سنگ نشست
سنگ را دلهره برداشت
سرخ شد و زرد و سبز
به بار نشست
بهار شد
سبزان و جاویدان
و آنگاه که همان مهربان نگاه بر دریا نشست
از حرارتش اوج گرفت
تا ابر رفت
باران شد
و سیل آسا خشکی را تا بیابان راند
اسیران به مهرت رها شدند
و آن سیه دیو آرام گشت
بسی افسانه در وصف مهرت گویند
لیک
من دانم
مهرت از قلم فزون رود
و از خیالم فراز
و آن چشمانت
داستان ها گویند به سکوتی
می گویند ...
...
...
بینهایت را دیده ام و شمارده ام
دلتنگ و دیوانه
بی جهت ستاره ها را می شمارم تا بیایی
پیری آن دورتر می گفت
ستاره ها را تا آخر شمار
شاید خبری آید
و یا تو دیوان تر شوی
و یا حتی هیچ!
یک
دو
و از این شمارگان تا هزار هزار
و تا هزار هزار هزار
و تا ...

می ندانم تا چندی شمردم
دانم اعداد با ستارگان پایان گرفتند
خبر ؟
هیچ
آری هیچ
دلتنگ و دیوانه
بی جهت شن های بیابان را شمارم
قطرات آب نیز شاید
یک
دو
و از این شمارگان ...
دلتنگ و دیوانه ...
خبر ؟
یک و دو ...
هیچ ...
شمارگان ...
پ.ن. ببخش مرا که نمی نوشتم دوست زیبایم... اما حتی نور هم گاهی گم می شود و چه رسد به این.........
سایه بازی
هر آیینه که نور بر من می تابد
سیاهی را از من تا زمین و دیوار می راند
قسم تاریک بدنم را
سایه
می ندانم چه در این نور است
که اینگونه سیاهی هایم را جدا سازد
و به رخم می کشاند
نقصان وجودی ام را
پنداری به سخره ام نشیند
با این پاکی هایش
تنها تاریکی را دوست می دارم
زمانی که با سیاهی هایم درآمیزم
با سایه
او من شود
و من او
و هیچ روشنایی به سُخره ام نمی نشیند
همان شوم که هستم
نه دو قسم و چند پاره
قسمی در تاریکی
قسمی در نور
من می ندانم چه می اندیشد
این سپید یا رنگین روشنایی